تبليغاتX
پنجره دیدار
قالب وبلاگ
پنجره دیدار
 

 

انتظار

سلاااااااااااااااااااااام من اومدم!!!!!!!!!!!!!!!!

اما این دفعه با یه خبر نالاحت کننده!!!!!!!!!!

شاید دیگه اصلا اپ نکنم!!!!!!!!!!!

دلم براتون خییییییییییییلی تنگ میشه!!!!!!!!!!!!

 خداحافظ!!!!!!

  

[ دوشنبه هفدهم مرداد 1390 ] [ 12:43 ] [ دیدار ]

 

قلبت کتیبه ای باستانی است، از هزاره ای دور. سنگ نبشته ای که حروفی ناخوانا را بر آن حکاکی کرده اند.الفبای قومی ناشناخته را شاید. و تو آن کوهی که نمی توانی واژه هایی را که بر سینه ات کنده اند، بخوانی.

قرن ها پشت قرن می گذرد و غبارها روی غبار می نشیند و تو هنوز منتظری تا کسی بیاید و خاک روی این کتیبه را بروبد، کسی که رمز الفباهای منسوخ را بلد است. کسی که می تواند از شکل های درهم و برهم ، واژه ه کشف کند و از واژه های بی معنا ، منشور و فرمان و قانون به در بکشد.
گشودن رمزها ، رنج است و کسی برای رمزگشایی این کتیبه مهجور رنج نخواهد برد.
کسی برای خواندن این حروف نامفهوم ، ثانیه هایش را هدر نخواهد داد. کسی سراغ این لوح دشوار نخواهد آمد.
اما چرا همیشه کسانی هستند، دزدان الواح باستانی و سارقان عتیقه های قیمتی. کتیبه قلبت را می دزدند بی آنکه بتوانند حرفی از آن را بخوانند. کتیبه قلبت را می دزدند زیرا شیطان خریدار است.
او سهامدار موزه آتش است. و آرزویش آن است که لوح قلبت را بر دیوار جهنم بیاویزد.
***
پیش از آنکه قلبت را بدزدند، پیش از آنکه دلت را به سرقت برند، کاری بکن. آن قلم تراش نازک ایمان را بردار که باید هر شب و هر روز، که باید هر روز و هر شب، برویی و بزدایی و بکاوی.شاید روزی معنای این حروف را بفهمی، حروفی را که به رمز و به راز بر سینه ات نگاشته اند و قدر زندگی هر کس به قدر رنجی است که در کند و در کاو و در کشف این لوح می برد.
*
زیرا که این لوح ، همان لوح محفوظ است ، همان کتیبه مقدسی که خداوند تمام رازهایش را بر آن نوشته است.


عرفان نظر آهاری

[ پنجشنبه دوم تیر 1390 ] [ 10:6 ] [ دیدار ]
سلام!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بالاخره بعداز مدت ها اومدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خوشحالید نه؟

 

دلم براتون خیییییلی تنگ شده بود!!!!چ

ولی حالا که اومدم خییلی خوشحالم!!!!!

 

راستی بهم سر بزنیدا منتظرم !

فعلا خدافظ

[ شنبه بیست و هشتم اسفند 1389 ] [ 20:59 ] [ دیدار ]
 
 

بهار می آید...

 

بهار می‏ آید؛ تجدید خاطره ‏ای دیگر از خویشاوندی طبیعت و انسان؛ با ردایی سبز برای حضور در جشن شکوفه ‏ها.

 بهار می‏ آید؛ با چشمه و کوه و دشت، با باغ و گلزار و پروانه‏ ها، با بلبل و گل، با امید و آرزو .

 بهار می‏ آید؛ سرشار از عطر سپیده، عطر طبیعت.

 بهار می‏ آید؛ با آیینه ‏ای در دست از حکمت و معرفت ، از آیات و برکات.

 بهار می‏ آید؛ با قامتی خجسته و سبزپوش، با آواز قمریان بیدار و عاشق.

 بهار می‏ آید؛ برای ستیز با سردی و سستی.

 بهار می‏ آید؛ این راز برجسته طبیعت، این تحول بزرگ و این خاطره معطر خاک.

 بهار می‏ آید؛ فصل حرکت و برکت، تحول و تغییر، دوستی و عاشقی.

 و بهار می‏ آید؛ عطر کمال طبیعت، سرّ عیان شده عظمت خلقت، رمز شگفتی و شادی، سرّ زیبایی و بیداری.

 بهار می آید...

 

[ شنبه بیست و هشتم اسفند 1389 ] [ 20:48 ] [ دیدار ]

 

 

 الو سلام
منزل خداست؟
اين منم مزاحمي که آشناست
هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است
ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست
شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است
به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟
الو !

دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد
خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟
چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر
صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟
اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم
شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست
دل مرا بخوان به سوي خود تا سبک شوم
پناهگاه اين دل شکسته خانه ي شماست
الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم
دوباره زنگ مي زنم ، دوباره ، تا خدا خداست
دوباره ...

تا خدا خداست...

  منتظر نظراتون هستم!
 
منبع:وبلاگ رزا
[ دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389 ] [ 22:6 ] [ دیدار ]

بهار عاشق بود و زمين معشوق .عشق بي تابي مي آورد و بهار بي تاب بود.زمين اما آرام و سنگين و صبور.
زمين هر روز رازي از عشق به بهار مي داد و مي گفت: این راز را با هیچ کس درمیان نگذار.نه با نسیم و نه با پرنده و نه با درخت.راز ها را که برملا کنی ، بر باد می رود و راز بر باد رفته ، رسوایی است.
هر دانه رازی بود و هر جوانه رازی.هر قطره باران و هر دانه برف، رازی.
و رازها بی قرار برملاشدن بودند و بهار بی قرار برملا کردن.
زمین اما می گفت: هیچ مگو، که خموشی رمز عاشقی است و عاشقی سینه ای فراخ می خواهد.به فراخی عشق.زمین می گفت: دم برنیاور تا این سنگ سیاه الماس شود و این خاک تلخ، شکوفه گیلاس.
زمین می گفت: ...
***
زمستان سرد، زمستان سوز، زمستان سنگین و سالخورده و سخت.
و بهار در همه زمستان صبوری آموخت و صبر و سکوت.
و چه روزها گذشت و چه هفته ها و چه ماه ها. چه ثانیه ها،سرد و چه ساعت ها، سخت.بی آنکه کسی از بهار بگوید و بی آنکه کسی از بهار بداند.
رازها در دل بهار بالیدند و بارور شدند و بالا آمدند، و بهار چنان پر شد و چنان لبریز که پوستش ترک برداشت و قلبش هزار پاره شد.
و زمین می گفت: عاشقی این است که از شدت سرشاری سرریز شوی و از شدت ذوق، هزار پاره.عشق آتش است و دل آتشگاه.اما عاشقی آن وقتی است که دل آتشفشان شود.
زمین می گفت: رازهای کوچک و عاشقی های ناچیز را ارزش آن نیست که افشا شود.راز باید عظیم باشد و عاشقی مهیب . و پرده از عاشقی آن زمانی باید برداشت که جهان حیرت کند.
و بهار پرده از عاشقی برداشت، آن هنگام که رازش عظیم گشت و عشقش مهیب.
و جهان حیرت کرد.

عرفان نظرآهاری

[ پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389 ] [ 11:51 ] [ دیدار ]

 
او خوشبخت بود. چون هيچ سؤالي نداشت. اما روزي سؤالي به سراغش آمد. و از آن پس خوشبختي ديگر، چيزي كوچك بود.
او از خدا معني زندگي را پرسيد. اما خدا جوابش را با سؤال خودش داد و گفت: «اجابت تو همين سؤال توست. سؤالت را بگير و در دلت بكار و فراموش نكن كه اين دانه‌اي ا‌ست كه آب و نور مي‌خواهد.»
او سؤالش را كاشت. آبش داد و نورش داد و سؤالش جوانه زد و شكفت و ريشه كرد. ساقه و شاخه و برگ. و هر ساقه سؤالي شد و هرشاخه سؤالي و هر برگ سؤالي.
و او كه روزي تنها يك سؤال داشت؛ امروز درختي شد كه از هرسرانگشتش سؤالي آويخته بود. و هر برگ تازه، دردي تازه بود و هر باز كه ريشه فروتر مي‌رفت، درد او نيز عميق‌تر مي‌شد.
فرشته‌ها مي‌ترسيدند. فرشته‌ها از آن همه سؤال ريشه‌دار مي‌ترسيدند.
اما خدا مي‌گفت: «نترسيد، درخت او ميوه خواهد داد؛ و باري كه اين درخت مي‌آورد. معرفت است.
فصل‌ها گذشت و دردها گذشت و درخت او ميوه داد و بسياري آمدند و جوابهاي او را چيدند. اما دردل هر ميوه‌اي باز دانه‌اي بود و هر دانه آغاز درختي‌ست. پس هر كه ميوه‌اي را برد دردل خود بذر سؤال تازه‌اي را كاشت.
«و اين قصه زندگي آدم‌هاست» اين را فرشته‌اي به فرشته‌اي ديگر گفت.
 
عرفان نظراهاری
[ سه شنبه شانزدهم شهریور 1389 ] [ 21:56 ] [ دیدار ]

به نام خدای بهار زیبا

همین که ساکم را برداشتم که راه بیافتم ، منتظر یک اتفاق بودم .
قرار بود به خانه خدا بروم .
این جمله آنقدر بزرگ بود که توی دلم جا نمی شد . و هر آن ممکن بود سر برود .
چقدر بین خانه ما و خانه خدا فاصله است .
کاشکی خانه خدا به خانه ما نزریک تر بود ، و یا نه ! خانه ما به خانه خدا نزدیک بود .
آن وقت می توانستیم تمام آخر هفته ها را به خانه خدا برویم .
هیچ چیز این خانه شبیه هیچ خانه ای نیست .
این خانه بیشتر از آنکه شبیه خانه باشد ، شبیه شعر است ، شعری که به جای سرودنش باید گریه کرد . همه چیز این خانه عجیب است ، حتی مهمانهایش . میهمانهایش به جای آنکه بخندند ، گریه می کنند ، به جای آنکه بنشینند می چرخند ، و به جای هر حرفی فقط اسم صاحبخانه را صدا می کنند و همه به جای چشم روشنی دلهایشان را آورده اند .
خوش به حال این مهمان ها ، چون بلدند چطوری با صاحبخانه صحبت کنند ، من اما زبان خدا را بلد نیستم و دلم اصلا به درد چشم روشنی نمی خورد . چون بارها از دستم افتاده و شکسته و اشکهایم ، اشکهای من کم است ، کاشکی دریا را با خودم آورده بودم ، شاید آن وقت می توانستم هر چقدر دلم می خواهد گریه کنم .
من به درد هیچ چیز نمی خورم ، حتی به درد مهمانی رفتن ، یک دل شکسته به درد نخور ، چند تا دعای تکراری ، یک مشت اشک نریخته و سوغاتی هایی را که خریده ام توی ساک می گذارم و بر می گر دم .
خدایا مرا ببخش من مهمان خوبی نبودم .
به خانه خودمان که رسیدم ، کسی در خانه ما منتظرم بود . خانه ما یک شکل دیگر بود ، یک بوی دیگر می داد . بوی یک عالم اشک ، بوی پیراهن سفید مهمان هایی که بلد بودند با خدا صحبت کنند .
فورا وضو گرفتم و نماز خواندم . توی حیاط ،زیر ناودان ، انگار زبان خدا را بلد شده بودم .
حالا خانه ما شبیه آن مکعب صمیمی است . با آن ناودان طلایی و با آن پرده های موقر .
خانه ما ، خانه همسایه ما ، خانه همه همسایه های همسایه های ما ، حالا چقدر به هم شبیه اند .
راستی چقدر سخت است . حالا چطور می توانم دور تمام خانه های دنیا طواف کنم . توی همه حیاط ها نماز بخوانم ، زیر همه ناودان ها .
کفشم را در می آورم ، حالا باید تا ته ته دنیا پیاده بروم . حالا همه خاک ها مقدس است ، همه خاک ها .....
و او صاحبخانه است . صاحب همه خانه ها و من و تو ، مهمانیم . مهمان همه خانه ها ....
آن اتفاق افتاد ، آن اتفاق که آنهمه منتظرش بودم . حالا خانه ما اصلا از خانه خدا دور نیست . راستی من چقدر خوشبختم چون هر روز می توانم به دیدار خدا بروم .

نویسنده :خانم عرفان نظر آهاری

[ دوشنبه هشتم شهریور 1389 ] [ 14:59 ] [ دیدار ]

پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده !
پشت سر هر آنچه که دوستش می داری ..پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است.
و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.
اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی.
اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.
پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر.
و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.
معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است.
ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز.
تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای.
اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است.
خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم. و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند.....

عرفان نظرآهاری

[ شنبه سی ام مرداد 1389 ] [ 21:28 ] [ دیدار ]

نامه‌ات‌ كه‌ به‌ دستم‌ رسید،من‌ خواب‌ بودم؛ نامه‌ات‌ بیدارم‌ كرد. نامه‌ات‌ ستاره‌ای‌ بود كه‌ نیمه‌شب‌ در خوابم‌ چكید و ناگهان‌ دیدم‌ كه‌ بالشم‌ خیس‌ هزار قطره‌ نور است. دانستم‌ كه‌ تو اینجا بوده‌ای‌ و نامه‌ را خودت‌ آورده‌ای. رد‌ پای‌ تو روشن‌ است.

 هر جا كه‌ نور هست، تو هستی، خودت‌ گفته‌ای‌ كه‌ نام‌ تو نور است.

نامه‌ات‌ پر از نام‌ بود. پر از نشان‌ و نشانی. نامت‌ رزاق‌ بود و نشانت‌ روزی‌ و روز.

گفتی‌ كه‌ مهمانی‌ است‌ و گفتی‌ هر كه‌ هنوز دلی‌ در سینه‌ دارد دعوت‌ است.گفتی‌ كه‌ سفره‌ آسمان‌ پهن‌ است‌ و منتظری‌ تا كسی‌ بیاید و از ظرف‌ داغ‌ خورشید لقمه‌ای‌ برگیرد.

و گفتی‌ هر كس‌ بیاید و جرعه‌ای‌ نور بنوشد، عاشق‌ می‌شود.

گفتی‌ همین‌ است، آن‌ اكسیر، آن‌ معجون‌ آتشین‌ كه‌ خاك‌ را به‌ بهشت‌ می‌برد. و گفتی‌ كه‌ از دل‌ كوچك‌ من‌ تا آخرین‌ كوچه‌ كهكشان‌ راهی‌ نیست، اما دم‌ غنیمت‌ است‌ و فرصت‌ كوتاه‌ و گفتی‌ اگر دیر برسیم‌ شاید سفره‌ات‌ را برچیده‌ باشی، آن‌ وقت‌ شاید تا ابد گرسنه‌ بمانیم...

آی‌ فرشته، آی‌ فرشته‌ كه‌ روزی‌ دوستم‌ بودی، بلند شو دستم‌ را بگیر و راه‌ را نشانم‌ بده، كه‌ سفره‌ پهن‌ است‌ و مهمانی‌ است. مبادا كه‌ دیر شود، بیا برویم، من‌ تشنه‌ام، خورشید می‌خواهم.

عرفان‌ نظرآهاری‌

[ یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389 ] [ 15:10 ] [ دیدار ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
امیدوارم که از دیدن این وبلاگ لذت ببرید ممنون از حضور گرمتون...
لینک دوستان
امکانات وب

mouse code

كد ماوس